مرتضى راوندى
580
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
كارلايل گفت : « پس شما شك دوگانهاى دربارهء ديدگان من داريد : يكى دربارهء آنكه آيا اصولا قهرمانان ، تاريخ را مىسازند ، كه من مىگويم آرى و آرى . دوم دربارهء آنكه شاه شما قهرمان است يا نه و « فارن آفيس » ما او را قهرمان مىشمرد و شما نه ! » ننه حسن جرجر در را بلند كرد . دو چايى داغ ياقوتى در استكانهاى كوچك لب طلايى با يك قنددان شيشهاى آبى و يك نعلبكى جوزقند در سينى ورشوى تميزى روى ميز قرار گرفت . اتاق از بخار چايى و نور چراغ نفتى جان گرفت . تا آن دم فقط نور خيالانگيز ماه كمك مىكرد . ننه حسنه با چادر نماز ، روگرفته بود . اقدام ننه حسن يك نتيجهء غير مترقب داشت . شبح پرفسور به ناگاه غيب شد . گويا چراغ يا نوشابهء داغ با قانون حضور ارواح در تضاد بود . چشمهاى ميرزا عليخان از حيرت گرد شد ، سپس قاهقاه خنديد زيرا بهطور نامنتظرى از مخمصه نجات يافته بود . ننه حسن كه مهمانى در اتاق نديد ، با حيرت به اربابش نگريست . خندهء ارباب ابدا جاى ترديد باقى نگذاشت كه وى در حالت عادى نيست . ترس ، ننه حسن را برداشت . چند ورد زير لب زمزمه كرد و از اتاق خارج شد . اول به فكر آن افتاد كه برود جنگير يا حكيمباشى بياورد ، ولى هوا سرد بود و او خوابش مىآمد . لذا صرفنظر كرد . چون مىدانست اين پديدهها در نزد اربابش سابقه دارد . * * * ميرزا عليخان هم خوابيد . فردايش جمعه بود و ميرزا عليخان وقت داشت دربارهء حادثهء ديشب فكر كند . روز روز آفتابى ملايمى بود . طلاى خورشيد كاه گل بامها را رنگ زده بود . ابرهاى دراز دودى شكلى در لاژورد رنگ پريدهء آسمان مىرفتند . دو كبوتر خود را در آفتاب مىجوريدند . مو ، و خرزهره مثل هميشه ساكت بودند . ميرزا عليخان پشت ميز صبحانه ، اول سعى كرد بفهمد كه ديشب خواب ديده است يا آنچه كه فرنگىها رؤيت « 1 » مىنامند ، همان بود . چون ننه حسن صداى آقا را شنيده و چاى و جوزقند آلويى آورده بود كه هنوز روى ميز بود ، نمىشد فكر كرد خواب است . به لاروس رجوع كرد ، تصوير كارلايل مثل خودش بود . البته اين عكس را قبلا هم ديده بود . باسمهء ژوكوند گويى چشمكى مىزد و مىگفت : « خوب ! يارو ! حسابى بابارو ، دك كردى . » . سرانجام ميرزا عليخان ارومى به اين نتيجه رسيد كه موضوع رؤيت در ميان است و اصلا مهم نيست كه او به اين مطلب در سابق باور داشته است يا نه . سپس بىاختيار
--> ( 1 ) . Vision